على اكبر دهخدا

997

امثال و حكم ( فارسى )

سوى سراب شكوه بر دهر كه ز دهر شكوه كرد * گوش زمانه در صمم از گله‌هاى مشتكيست . مرحوم اديب . سوى عنصرى ترانه فرستادن . تمثل : سخن بصدر تو كمتر نبشته‌ام زيرا * نگفت كس كه سوى عنصرى ترانه نويس . مجير بيلقانى . رجوع به : زيره بكرمان . . . ، شود . سوى كل خود باشد هميشه جنبش اجزا * ( پس اكنون گر سوى دوزخ‌گرائى بس عجب نبود كه . . . ) سنائى . گوئى اين شعر و بعض نظاير آن قاعدهء جاذبه را پيش‌بينى مىكند . سوى نيستان آيد از دشت گور * چو برگشت از گور بر چرخ هور . مرحوم اديب . نظير : بخت چون با گلهء رنگ برآشوبد * سرنگون پيش پلنگ افتد رنگ از شخ . ناصر خسرو . و رجوع به : اشتر چو هلاك گشت خواهد . . . ، شود . سه چيز آورد پادشاهى بشور * كز آن هر سه شه را بود بخت‌شور يكى باد دستى دوم كاهلى * سوم زفت‌كارى سر بددلى اسدى . سه چيز است اندر جهان خواسته * كه روزى و دانش كند كاسته يكى شرم و ديگر سرافراشتن * سيم پيشه را كاهلى داشتن . اسدى . سه چيز است كه اگر حقير باشد آن را استحقار نشايد كرد بيمارى و وام و دشمن ( . . . بيمارى اگرچه در آغاز سهل نمايد چون در مداوات آن اهمال رود مزمن شود و وام اگرچه اندك باشد چون متراكم گردد مكنت بسيار از اداى آن قاصر آيد و دشمن اگرچه كوچك بود چون استصغار و خوار داشت از اندازه بگذرد مقاومت او به آخر صورت بندد . مرزبان‌نامه . سه را به نه زدن . سه تا را بنه تا زدن . سه ماه سال را براى آسايش نه ماه ديگر زراعت كردن . رجوع به : زديم نگرفت ، شود . سه ضربه زدن . پيشى و سبقت گرفتن . و كار به جائى رسيد كه كرمانى كه در عموم عدل و شمول امن و دوام خصب و فرط راحت و كثرت نعمت فردوس اعلى را دوزخ مينهاد و با سغد سمرقند و غوطهء دمشق لاف زيادتى ميزد باندك روزى ديار لوط و زمين سبا را سه ضربه زد . تاريخ سلاجقهء كرمان . سه طلاق گفتن . مثال : در حال چار تكبير بر ملك خواند و عروس پادشاهى را سه طلاق بر گوشهء چادر بست . تاريخ جهانگشا . يا دنيا غرى غيرى . . . قد طلقتك ثلاثا . نهج البلاغه . خوانده بر گنده پيرى و ميرى * سه طلاق و چهار تكبيرى . سنائى . رغبتش رغم كان و دريا را * چار تكبير كرده و سه طلاق . انورى . رجوع به : چار تكبير . . . ، شود .